خرید بک لینک
چند سال پیش با خانواده ای آرام و آبرومند همسایه بودیم. خانم همسایه زحمتکش بود و همسرش هم مرد آرام ، موقر و سربه زیربود. دستشون تنگ بود ولی آبرومند بودند. چند وقتی هست که آقای همسایه به رحمت خدا رفته...خانم همسایه رفته بود سر کوچه نون بگیره که یک ماشین جلوش رو میگیره و یک خانم و آقا ازش ادرس خیریه ای رو میپرسند و ایشان هم میگه همچین خیریه ای نداریم و چکار دارید؟ - ما از کویت اومدیم و میخواهیم به این خیریه کمک کنیم و نذر داریم.+میشه بمن کمک کنید؟ همسرم به رحمت خدا رفته و من و دخترم تنهاییم و مستاجر!_ماهی چقدر اجاره میدی؟+سه میلیون -خب بیا این ده میلیون مال تو (جلو چشمش از داشبورد در آورد و گذاشت تو پلاستیک مشکی که دستش بود) اجاره سه ماه رو بده و یک میلیون هم خرج کن. همچنان پلاستیک مشکی دست خودش بود و از ماشین هم پیاده نشد.-ما میخواهیم طلا بخریم.گردن بندی که گردنت هست عیارش چند هست (یک زنجیر بسیار سبک و نازک) میشه ببینم؟ دیگه چی داری؟ گوشواره هاتم بده ببینم عیارش چند هست!!!!و خام همسایه ی ساده دل همه رو دراورد و داد دستش.بعد از اینکه نگاهشون کرد انداخت تو همون پلاستیک مشکی که پولا توش بود. بعد از کمی صحبت هم گفت نماز میخونی؟+بله_این سجاده رو هم بگیر پس و گذاشت تو پلاستیک مشکی و داد دستشخانم همسایه هم از ذوق پولها اصلا چک نکرد و وقتی رفت خونه دید که ای دل غافل! پلاستیک مشکی رو جابجا کرده بود و اونم متوجه نشده بود و یک جفت دمپایی توش بوده!یاد فضیل عیاض افتادم! چه بر سر ما اومده؟! از گرفتاری این بنده خدا باخبر شدی و همه ی طلاهاش رو دزدیدی؟! طلاهای ناچیزی که همه ی سرمایه ی این زن برای روز مبادا بود! دزد اعتقاد شدی؟ در قالب یک خانم محجبه چادری؟! دزدهای قدیم شرف داشتن و دزد اعتقاد مرد

برچسب: نویسنده: زهرا اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1402 ساعت: 12:48

صفحه بندی